تبليغاتX
اسرار



عشق عمومی

اشک رازی ست

لبخند رازی ست

عشق رازی ست

اشک آن شب لبخند عشقم بود

قصه نيستم که بگوئی

نغمه نيستم که بخوانی

صدا نيستم که بشنوی

يا چيزی چنان که ببينی

يا چيزی چنان که بدانی ...

من درد مشترکم

مرا فرياد کن.

درخت با جنگل سخن می گويد

علف با صحرا

ستاره با کهکشان

و من با تو سخن می گويم

نامت را به من بگو

دستت را به من بده

حرفت را به من بگو

قلبت را به من بده،

من ريشه های ترا دريافته ام

با لبانت برای همه لب ها سخن گفته ام

و دست هايت با دستان من آشناست.

در خلوت روشن با تو گريسته ام

برای خاطر زندگان،

و در گورستان تاريک با تو خوانده ام

زيبا ترين سرودها را

زيرا که مردگان اين سا ل

عاشق ترين زندگان بودند.

دستت را به من بده

دست های تو با من آشناست

ای دير يافته! با تو سخن می گويم

بسان ابر که با توفان

بسان علف که با صحرا

بسان باران که با دريا

بسان پرنده که با بهار

بسان درخت که با جنگل سخن می گويد

زيرا که من

ريشه های ترا دريافته ام

زيرا که صدای من

با صدای تو آشناست.

احمد شاملو

 

+ نوشته شده در جمعه دوازدهم تیر 1388ساعت 20:6 توسط مهدخت |



از مرگ ...

هرگز از مرگ نهراسيده ام

اگر چه دستانش از ابتذال، شکننده تر بود.

هراس من باری همه از مردن در سرزمينی است

که مزد گورکن

از آزادی آدمی

افزون تر باشد

جستن

يافتن

و آنگاه

به اختيار برگزيدن

و از خويشتن خويش

با روئی پی افکندن ...

اگر مرگ را از اين همه ارزشی بيش تر باشد

حاشا حاشا که هرگز از مرگ هراسيده باشم.

+ نوشته شده در جمعه دوازدهم تیر 1388ساعت 20:2 توسط مهدخت |



دوره‌های زندگی‌ انسان

خداوند می‌خواست به مخلوقاتش عمر ببخشد.به همه ۳۰ سال عمر بخشید.

خر نزد خداوند آمد.گفت:خدایا برای من همان ۱۰ سال کافیست.این ۲۰ سال تمام تحت اختیار انسان هستم.چه قدر براش بکشم، بهش سواری بدم و.......خداوند این ۲۰ سال را به عمر انسان افزود.

سگ نزد خدا آمد.او نیز همان ۱۰ سال را می‌خواست.چه قدر سورتمه اش را بکشم، از خونه اش مراقبت کنم و .....خداوند قبول کرد و این ۲۰ سال را نیز به عمر انسان افزود.

میمون نیز به خدا گفت :من هم همین ۱۰ سال را می‌خواهم.نه برای کسی  کار خاصی‌ انجام می دهم کار خاصی‌ هم ندارم.همین ۱۰ سال کافیست.۲۰ ساله دیگر نیز به عمر انسان افزود شد.

و انسان ۹۰ ساله شد:۳۰ سال را به خوبی‌ زندگی‌ کرد و لذت برد.

از ۳۰ تا۵۰ عین خر کار کرد.

از ۵۰ تا ۷۰ اخلاقش سگی‌ شد.

از ۷۰ تا ۹۰ نیز قیافش مانند میمون شد.

+ نوشته شده در شنبه بیست و دوم فروردین 1388ساعت 21:21 توسط مهدخت |



image001.jpg

راز موفقیت غربی ها

پروفسور حسابی چند نظریه مهم در علم فیزیک داشتند که مهم ترین و آخرین آن ها نظریه بی نهایت بودن ذرات بود , در این ارتباط با چندین دانشمند اروپایی مکاتبه و ملاقات می کنند و همه آنها توصیه می کنند که بهتر است که بطور مستقیم با دفتر پروفسوراینشتن تماس بگیرد بنابراین ایشان نامه ای همراه با محاسبات مربوطه را برای دفتر ایشان در دانشگاه پرینستون می فرستند بعد از مدتی ایشان به این دانشگاه دعوت میشوند و وقت ملاقاتی با دستیار اینشتن برایشان مشخص میشود پس از ملاقات با پروفسور شتراووس به ایشان گفته می شود که برای شما وقت ملاقاتی با پروفسور اینشتن تعیین می شود که نظریه خود را بصورت حضوری با ایشان مطرح کنید. پروفسور حسابی این ملاقات را چنین توصیف می کنند:    وقتی برای اولین باربا بزرگترین دانشمند فیزیک جهان آلبرت اینشتن روبه رو شدم ایشان را بی اندازه ساده , آرام و متواضع یافتم و البته فوق العاده مودب و صمیمی! زودتر از من در اتاق انتظار دفتر خودش , به انتظار من نشسته بود و وقتی من وارد شدم با استقبالی گرم مرا به دفتر کارش برد و بدون اینکه پشت میزش بنشیند کنار من روی مبل نشست , نظریه خود را در ارتباط با بی نهایت بودن ذرات برای ایشان توضیح دادم ، بعد از اینکه نگاهی به برگه های محاسباتی من انداختند ، گفتند که ما یکماه دیگر با هم ملاقات خواهیم کرد    یکماه بعد وقتی دوباره به ملاقات اینشتن رفتم به من گفت : من به عنوان کسی که در فیزیک تجربه ای دارم می توانم به جرات بگویم نظریه شما در آینده ای نه چندان دور علم فیزیک را متحول خواهد کرد باورم نمی شد که چه شنیده ام , دیگر از خوشحالی نمی توانستم نفس بکشم , در ادامه اما توضیح دادند که البته نظریه شما هنوز متقارن نیست باید بیشتر روی آن کار کنید برای همین بهتر است به تحقیقات خود ادامه دهید من به دستیارم خواهم گفت همه امکانات لازم را در اختیار شما بگذارند, به این ترتیب با پی گیری دستیار و ارسال نامه ای با امضا اینشتن، بهترین آزمایشگاه نور آمریکا در دانشگاه شیکاگو، باامکانات لازم در اختیار من قرار دادند و در خوابگاه دانشگاه نیز یک اتاق بسیار مجهز مانند اتاق یک هتل در اختیار من گذاشتند , اولین روزی که کارم را در آزمایشگاه شروع کردم و مشغول جابجایی وسایل شخصی بر روی میزم و کشوهای آن بودم , متوجه شدم یک دسته چک سفید که تمام برگه های آن امضا شده بود در داخل یکی از کشوها جا مانده است , بسرعت آن را نزد رئیس آزمایشگاه بردم و مسئله را توضیح دادم , رئیس آزمایشگاه گفت این دسته چک جا نمانده متعلق به شما است که تمام نیازمندیهای تحقیقاتی خود را بدون تشریفات اداری تهیه کنید این امکان برای تمام پژوهشگران این آزمایشگاه فراهم شده است , گفتم اما با این روش امکان سواستفاده هم وجود دارد؟ او در پاسخ گفت درصد پیشرفت ما از این اعتماد در مقابل خطا های احتمالی همکاران خیلی ناچیز است    بعد از مدتها تحقیق بالاخره نظریه ام آماده شد و درخواست جلسه دفاعیه را به دانشگاه پرینستون فرستادم و بالاخره روز دفاع مشخص شد , با تشویق حاضرین در جلسه , وارد سالن شدم و با کمال شگفتی دیدم اینشتن در مقابل من ایستاد و ابراز احترام کرد و به دنبال او سایر اساتید و دانشمندان هم برخواستند ,من که کاملا مضطرب شده و دست وپای خود را گم کرده بودم با اشاره اینشتن و نشتستن در کنار ایشان کمی آرام تر شده، سپس به پای تخته رفتم شروع کردم به توضیح معادلات و محاسباتم و سعی کردم که با عجله نظراتم را بگویم که پروفسور اینشتن من را صدا کرده و گفتند که چرا اینهمه با عجله ؟ گفتم نمی خواهم وقت شما و اساتید را بگیرم ولی ایشان با محبت گفتند خیرالان شما پروفسور حسابی هستید و من و دیگران الان دانشجویان شما هستیم و وقت ما کاملا در اختیار شماست    آن جلسه دفاعیه برای من یکی از شیرین ترین و آموزنده ترین لحظات زندگیم بود من در نزد بزرگترین دانشمند فیزیک جهان یعنی آلبرت اینشتن از نظریه خودم دفاع می کردم و و مردی با این برجستگی من را استاد خود خطاب کرد و من بزرگترین درس زندگیم را نیز آنجا آموختم که هر چه انسانی وجود ارزشمندتری دارد همان اندازه متواضع، مودب و فروتن نیز هست . بعد از کسب درجه دکترا اینشتن به من اجازه داد که در کنار او در دانشگاه پرینستون به تدریس و تحقیقاتم ادامه دهم

 

 

 

 

+ نوشته شده در چهارشنبه چهاردهم اسفند 1387ساعت 20:45 توسط مهدخت |



دهانت را می بویند
مبادا که گفته باشی دوستت می دارم
دل ات را می بویند
روزگار غریبی ست نازنین
و عشق را
کنار تیرک راه بند
تازیانه می زنند .
عشق را در پستوی خانه نهان باید کرد
در این بن بست کج و پیچ سرما
آتش را به سوختْ بارِ سرود و شعر
فروزان می دارند
به اندیشیدن خطر مکن
روزگار غریبی ست نازنین
آن که بر در می کوبد شباهنگام 
به کشتن چراغ آمده است .
نور را در پستوی خانه نهان باید کرد
آنک قصابان اند بر گذرگاه ها مستقر
با کنده وساتوری خون آلود
روزگار غریبی ست، نازنین
و تبسم را بر لب ها جراحی می کنند
و ترانه ها را بر دهان .
شوق را در پستوی خانه نهان بایدکرد
کباب قناری
بر اتش سوسن و یاس
روزگار غریب ست، نازنین
ابلیس پیروزْ مست
سور عزای ما را بر سفره نشسته است
خدا را در پستوی خانه نهان باید کرد
+ نوشته شده در یکشنبه ششم بهمن 1387ساعت 21:23 توسط مهدخت |



 

اي كه مي پرسي نشان عشق چيست!
عشق چيزي جز ظهور مهر نيست
عشق يعني مهر بي چون و چرا ؛
عشق يعني كوشش بي ادعا
عشق يعني مهر بي اما اگر ؛
عشق يعني رفتن با پاي سر
عشق يعني دل تپيدن بهردوست ؛
عشق يعني جان من قربان اوست
عشق يعني خواندن از چشمان او ؛
حرفهاي دل بدون گفتگو
عشق يعني عاشق بي زحمتي ؛
عشق يعني بوسه بي شهوتي
عشق ، يار مهربان زندگي ؛
بادبان و نردبان زندگي......

روزولت : "تا هنگامی که در قلب خود احساس می کنی حق با توست، هرگز از حرف دیگران دلتنگ مباش."

+ نوشته شده در یکشنبه ششم بهمن 1387ساعت 21:17 توسط مهدخت |



يك سند تاريخي- ايران ما - آنچه براي آگاهي هم وطننان ارجمند ايراني در ذيل مي آيد متن ترجمه نامه عمر خليفه دوم به یزدگرد سوم ساسانی و پاسخ یزدگرد به عمر می باشد. نسخه اصلی این نامه ها در موزه لندن نگهداری می شود. زمان نگاشته شدن این نامه ها مربوط می شود به پس از جنگ قادسیه و پیش از جنگ نهاوند که حدوداً چهار ماه به طول انجاميد

از عمر بن الخطاب خلیفه مسلمین به یزدگرد سوم شاهنشاه پارس
یزدگرد، من آینده روشنی برای تو و ملت تو نمی بینم مگر اینکه پیشنهاد مرا بپذیری و با من بیعت کنی. تو سابقا بر نصف جهان حکم می راندی ولی اکنون که سپاهیان تو در خطوط مقدم شکست خورده اند و ملت تو در حال فرو پاشی است. من به تو راهی را پیشنهاد می کنم تا جانت را نجات دهی
.
شروع کن به پرستش خدای واحد، به یکتا پرستی، به عبادت خدای یکتا که همه چیزرا او آفریده. ما برای تو و برای تمام جهان پیام او را آورده ایم، او که خدای راستین است
.
از پرستش آتش دست بردار و به ملت خود فرمان بده که آنها نیز از پرستش آتش که خطاست دست بکشند، به ما بپیوند الله اکبر را پرستش کن که خدای راستین است و خالق جهان

الله را عبادت کن و اسلام را بعنوان راه رستگاری بپذیر. به راه کفر آمیز خود پایان بده و اسلام بیاور و الله اکبر را منجی خود بدان
.
با این کار زندگی خودت را نجات بده و صلح را برای پارسیان بدست آر. اگر بهترین انتخاب را می خواهی برای عجم ها ( لقبی که عربها به پارسیان می دادند به معنی کودن و لال) انجام دهی با من بیعت کن
.
الله اکبرخلیفه مسلمین عمربن الخطاب




از شاهشاهان، شاه پارس، شاه سرزمینهای پرشمار، شاه آریایی ها و غیر آریایی ها، شاه پارسیان و نژادهای دیگر از جمله عربها، شاه فرمانروایی پارس، یزدگرد سوم ساسانی به عمربن الخطاب خلیفه تازیان ( لقبی که پارسیان به عربها می دهند به معنی سگ شکاری(


به نام اهورا مزدا آفریننده زندگی و خرد
تو در نامه ات نوشته ای می خواهی ما را به راه راست هدایت کنی، به راه خدای راستینت، الله اکبر، بدون اینکه هیچگونه آگاهی داشته باشی که ما که هستیم و چه رامی پرستیم
.
این بسیار شگفت انگیز است که تو لقب فرمانروای عربها را برای خودت غصب کرده ایا آگاهی و دانش تو نسبت به امور دنیا به همان اندازه عربهای پست و مزخرف گو و سرگرداندر بیابانهای عربستان و انسانهای عقب مانده بیابان گرد است
.
مردک، تو به من پیشنهاد می کنی که خداوند یکتا را بپرستم در حالیکه نمی دانی هزاران سال است که ایرانیان خداوند یکتا را می پرستند و روزی پنج بار به درگاه اونماز می خوانند. هزاران سال است که در ایران، سرزمین فرهنگ و هنر این رویه زندگی روزمره ماست
.
زمانیکه ما داشتیم مهربانی و کردار نیک را در جهان می پروراندیم و پرچم پندارنیک، گفتار نیک، کردار نیک را در دستهایمان به اهتزاز درمی آوردیم تو و پدران تو داشتید سوسمار می خوردید و دخترانتان را زنده بگور می کردید .شما تازیان که دم از الله می زنید برای آفریده های خدا هیچ ارزشی قائل نیستید ،شما فرزندان خدا را گردن می زنید، اسرای جنگی را می کشید، به زنها تجاوز می کنید،دختران خود را زنده به گور می کنید، به کاروانها شبیخون می زنید، دسته دسته مردم رامی کشید، زنان مردم را می دزدید و اموال آنها را سرقت می کنید. قلب شما از سنگ ساخته شده است. ما تمام این اعمال شیطانی را که شما انجام می دهید محکوم می کنیم. حال بااین همه اعمال قبیح که انجام می دهید چگونه می خواهید به ما درس خداشناسی بدهید؟تو بمن می گویی از پرستش آتش دست بردارم، ما ایرانیان عشق به خالق و قدرت خلقت او را در نور خورشید و گرمی آتش می بینیم. نور و گرمای خورشید و آتش ما را قادر میسازد که نور حقیقت را ببینیم و قلبهایمان برای نزدیکی به خالق و به همنوع گرم شود. این به ما کمک می کند تا با همدیگر مهربانتر باشیم و این ،نور اهورایی را در اعماق قلبمان روشن می سازد
.
خدای ما اهورا مزداست و این بسیار شگفت انگیز است که شما تازه او را کشف کردهاید و نام الله را بر روی آن گذارده اید. اما ما و شما در یک سطح و مرتبه نیستیم،ما به همنوع کمک می کنیم ، ما عشق را در میان آدمیان قسمت می کنیم، ما پندار نیک رادر بین انسانها ترویج می کنیم، ما هزاران سال است که فرهنگ پيش رفته خود را بااحترام به فرهنگ های دیگر بر روی زمین می گسترانیم ، در حالیکه شما به نام الله به سرزمینهای دیگر حمله می کنید، مردم را دسته دسته قتل عام می کنید، قحطی به ارمغان می آورید و ترس و تهی دستی به راه میاندازید، شما اعمال شیطانی را به نام الله انجام می دهید. چه کسی مسئول این همه فاجعه است؟

آیا الله به شما دستور داده قتل کنید، غارت کنید و ویران کنید؟یا اینکه پیروان الله به نام او این کارها را انجام می دهند؟ و یا هردو؟شما می خواهیدعشق به خدا را با نظامی گری و قدرت شمشیر هایتان به مردم یاد بدهید. شما بیابانگردهای وحشی می خواهید به ملت متمدنی مثل ما درس خداشناسی بدهید. ما هزاران سال فرهنگ و تمدن در پشت سر خود داریم، تو به جز نظامی گری، وحشی گری، قتل و جنایت چه چیزی را به ارتش عربها یاد داده ای؟ چه دانش و علمی را به مسلمانان یاد داده ای که حالا اصرار داری به غیر مسلمانان نیز یاد بدهی؟ چه دانش و فرهنگی را از الله ات آموخته ای که اکنون می خواهی به زور به دیگران هم بیاموزی؟
افسوس و ای افسوس ... که ارتش پارسیان ما از ارتش شما شکست خورد و حالا مردم مامجبورند همان خدای خودشان را این بار با نام الله پرستش کنند و همان پنج بار نمازرا بخوانند ولی این بار با زور شمشیر ،باید عربی  بخوانند چون گویا الله شما فقط عربی می فهمد. من پیشنهاد می کنم که تو و همدستانت به همان بیابانهایی که سابقا عادت داشتید درآن زندگی کنید برگردید. آنها را برگردان به همان جایی که عادت داشتید جلوی آفتاب ازگرما بسوزند، به همان زندگی قبیله ای ، به همان سوسمار خوردن ها و شیر شترنوشیدنها.من تو را نهی نمی کنم از اینکه این دسته های دزد را ( ارتش تازیان) در سرزمین آباد ما رها کنی ، در شهر های متمدن ما و در میان ملت پاکیزه ما
.
این چهار پایان سنگدل را آزاد مگذار تا مردم ما را قتل عام کنند، زنان و فرزندانمان  را بربایند، به زنهای ما تجاوز کنند و دخترانمان را به کنیزی به مکه بفرستند. نگذار این جنایات را به نام الله انجام دهند، به این کارهای جنایتکارانه پایان بده.آریایها بخشنده، خونگرم و مهمان نوازند، انسانهای پاک به هر کجا که بروند تخمِ دوستی، عشق ، آگاهی و حقیقت را خواهند کاشت بنابراین آنها تو و مردم تو را بخاطراین کارهای جنایتکارانه مجازات نخواهند کرد.من از تو می خواهم که با الله اکبرت درهمان بیابانهای عربستان بمانی و به شهرهای آباد و متمدن ما نزدیک نشوی ، بخاطر عقاید ترسناکت و بخاطر خوی وحشی گریت.

یزدگرد سوم ساسانی

+ نوشته شده در یکشنبه ششم بهمن 1387ساعت 20:49 توسط مهدخت |



سخنان اوباما در مراسم تحليف كه از سوي رسانه‌هاي جهاني چون بي بي سي، آسويشتپرش و هم‌چنين صداي آمريكا به زبان فارسي منتشر شده، به شرح زير است:

هموطنانم:


من امروز در اینجا با فروتنی، و بر اساس وظیفه ای که در برابرمان قرار دارد ایستاده ام، سپاسگزار اعتمادی هستم که شما به من ارزانی داشتید، و آگاه از فداکاری ها و از خودگذشتگی هایی که اجدادمان تحمل کردند. من از پرزیدنت بوش به خاطر خدماتشان به ملت ما، و نیز بلند نظری و همکاری که ایشان در سراسر دوره انتقالی نشان دادند، سپاسگزاری می کنم.....


>>> ادامه مطلب <<<
+ نوشته شده در یکشنبه ششم بهمن 1387ساعت 20:15 توسط مهدخت |



سوتك

نمی دانم پس از مرگم چه خواهد شد ؟

نمی خواهم بدانم کوزه گر از خاک اندامم

چه خواهد ساخت ؟

ولی بسیار مشتاقم ،

که از خاک گلویم سوتکی سازد .

گلویم سوتکی باشد

به دست کودکی گستاخ و بازیگوش

                   و او

یکریز و پی در پی ،

دم خوشش رابر گلویم سخت بفشارد ،

و خواب خفتگان خفته را آشفته تر سازد .

بدین سان بشکند در من ،

                سکوت

              مرگبارم را .

دکتر شریعتی

+ نوشته شده در جمعه چهارم بهمن 1387ساعت 17:28 توسط مهدخت |



   آلت موسيقي

 

  l

جاتون خالي يه جايي مهمون بوديم

پــــاي بسـاط تلـويـزيــــون بـوديـــم

برنامه شون سازي و آوازي بـود

اما سازش قايم باشك بـازي بود

بچّه ي صابخونه كه فيلمو مي ديد

رو به باباش كرد و با خنده پرسيـد

اون دو نفـر كه پشـت اون گلدونن

شونه شونو هِي چرا مي جنبونن

باباش بهش گف پسـرم گيـر نده

خنده زياديش پيـش مهـمـون بده

اون دو تا اونجا گِل لگد مي كنن

اونـا دارن كـاراي بـد مي كـنـــن

آلت موسيـقي ميـــگن حرومــه

اگه نـيـگا كـنـي كـارت تـمـومـه

هر كي چشش ساز ببينه لــوچ ميشه

مخش يهو سوت ميكشه پوچ مي شه

اونايـي كه صاحـب تلويـزيــونـن

خير و صلاحِ همه رو مي دونـن

ميـگـن نوازنـدگـــي عـلاّفـيــــه

آقـاي خوانـنـده خـودش كـافـيـه

اين صــــداي ســـازه كه خيـلي خوبـه

خودش يه تيكه پوست و سيم و چوبه

همين ناقاره كه صــــداش عالـــــيه

نـيگـاش كنـي يـه طـبـل تـو خالـيـه

اينم بگم اصل قضيــه چــوب نيســت

آلت موسيقي يه خورده خوب نيست

ميگـن زن و بچــه ميـاد رد ميـشــه

اگه نشون بديم يه وخ بـد مي شه

اينـارو كه ميگـم يـك از هـزاره

كـلـي پـيـامــداي ديــگـه داره

بچه هه گف بابا يه خورده صب كن

كنـتـرلـو بـگيـر جـلـو عــقــــب كـن

تلويزيون پاك شده پـشم و شيـشـه

ما بچه ها تكليفمون چي مي شه ؟

شبــانه روز دارن كانـــال مي زنـن

مي شينن اونجا ضد حال مي زنن

برنامــه ها تكـــرارين هميشـــه

آخـه بابا اينجوري كـه نـمـيـشـه

بودجه كه تصويب ميشه ميليارديه

فيلما چيه ؟ فـقـط لـورل هـارديـه

سازو كه گفتين بده ، وافور چطور ؟

ديدنِ صحنـــه هـاي ناجـور چطور ؟

هر كي مي خواد آينه ي عبرت بشه

ميـاد تــو ايـن فيلـما مواد مي كشـه

اينجا يه كم حرفا تو هم تو هم شد

با يه كشـيـده روي بـچــه كـم شد

وقتـي كه يارو فارغ از كتــك شـد

گفت : آخيش چقد دلم خنك شد

ايـنــا هـمـش تقـصيــــر روزگاره

بچه و اين حرفا ، چه معني داره

ما آم كه اين حرفارو مي شنفتيم

پيـــرو فـرمايـــش يارو گـفـتـيــــم

از تـلويـزيــون نبـايـد بـد بـــگـي

تو دهنت هر چي كه اومد بگي

بودجه ي ميلياردي داره كه داره

فقط لـورل هـاردي داره كه داره

فيلماي تكراري چه عيبي داره

چشت درآد بشين ببين دوباره

ماها اينيم يهو سگ هار ميشيم

رو بهمون بدن طلبكار مي شيـم

دوره ي مشـروطـه كه يادتـونه

بازم اگه شُـل بـگـيـرن همونه

شـاخ اتـابـكو زدن شكـــونـــدن

فاتحه ي ممدلي شاهو خوندن

عهدو شكسته كه شكسته بـاشه

مجلسو توپ بسته كه بسته باشه

بُلنگو دس گـرفـتـن و جــار زدن

شيخ به اون گندگي رو دار زدن

تورو خدا نگين اين حرفا زشته

من نـمـي گـم تـو كـتـابا نوشته

یِپـرمِ بـدبختــو زدن كشتـنـــش

بچه ها موندن روي دست زنش

اون از اميــر كبيـــر، اين از مصــدق

به اون عذاب دادن به اين يكي دق

خـلاصه اينـكه ، اين سياست بـده

عـقلـتـو دسـت ايـن جـماعـت نده

ما كه سياست سرمون نمي شه

جون شمـا ايـنـو مـيـگـم هـميشه

حالا با اين توضيحايي كه دادم

دل نـگـران احــمـــدي نـــژادم

بــسّه ديـگه زيـاد بـگم بـد ميشه

يـهـو صـلاحـيـّتـمـون رد مي شه

 شعر از : خليل جوادي

Khliljavadi.blogfa.com

 

+ نوشته شده در جمعه چهارم بهمن 1387ساعت 17:21 توسط مهدخت |